روزگار عجیبی است، روزهای قدم گذاشتن به زندگی، از پس همه رنج هایی که مکارانه از هر روزنه ای به درون چشمهایت می خزند... رنج های بی پایانِ بودن!عجیب است اینهمه خواستنی شدن این عجیب هولناکآنقدرخواستنی که به نگاهش تن می دهم، انگار میکنم که مهرپاشی ماه در شبی سیاهبه لمسش، انگار که نوازش نسیم در گستره بی انتهای دشتبه تنه اش ، انگار که همه صنوبرهای زیبا در سینه کش کوهعحیب است اینهمه دلبرانگی این آشنای ناشناس که همقدمش میشوی تا دیدنی ترین منظره جهانت شود تک درختی سرافراز و روشن از حباب درخشان ماه در شب ابهام آمیز دشت !رفتیمو درخت بوی زمان می دادتو بوی زندگیو دشت بوی گس دلتنگیآسمان ماه ترین رختخواب جهان بود و ستاره ماهی ها در اقیانوس سرمه ای شب شناور بودند.امواج نسیم به زیر پوستی ترین شکل ممکن زندگی ام را قلقک می داد و دلتنگی در دامنه شب پهلو می گرفت.و من پهلو به پهلوی تو دلتنگت می شدمدلتتگ سو سوی ستاره ای اتگشتانت که در کهکشان پوست من چشمک می زنند.دلتنگ ماه بلند دورمدلتنگ ماهی هایی که از دستهایم لغزبدنددلتنگ نور باران همه آسمانهایی که به خاک سپردمدلتنگ برق چشمهایت در لحظه دیداردلتنگ خودمدلتنگ توروزگار عجیبی استانگار میکنم که ماه در من زبانه میکشدانگار میکنم که نجیب ترین صنوبر جهان در من به بار مینشیندانگار میکنم که ریشه ام به عمیق ترین ریشه های درخت میرسدبارانم می شویشعله میکشمشوق می ریزددر من غوطه ور میشویو من در ساحل رویایی ترین اقیانوس جهان، شب را به پرواز می آیم.شب ماه مهرماه قرن نو
برچسب:
نویسنده: میلاد میرزاپور
تاريخ: دوشنبه
10 بهمن
1401 ساعت: 11:58